وعده گاه خیال
آنجا که امیدِ وصالت رخت بست، خیالم وعدهگاهی جاودانه شد. میان این دو انتظارِ واهی چه بیپایان و جانکاه است. .
آنجا که امیدِ وصالت رخت بست، خیالم وعدهگاهی جاودانه شد. میان این دو انتظارِ واهی چه بیپایان و جانکاه است. .
هر روزِ من با نامِ تو آغاز میشود و با یادِ تو به پایان میرسد. میانِ این دو فراموش کردهام چگونه به تو فکر نکنم. .
چه کسی داند حالِ چشمِ خستگانِ شبزندهدار را، جز آنکه شب را در انتظارِ آمدنِ گمگشتهای سحر کند؟
من همیشه دو فنجانِ چای آماده میکنم… خدا را چه دیدی؟ شاید، ناگهان، سرزده، از در بیایی. و چایِ همیشه تلخِ مرا، شیرین کنی.
آن دم که به تو فکر میکنم، سکوتم بلندتر از هر فریادیست. سوی من آ بیتو، اینجا ایستاده بیصدا فرو میریزم…