بـاور نـدارم

هنـوز بـاور نـدارمای بـی مـن سفـر کـردههنـوز بـاور نـدارمای عهـد و پیمـان شکستـهدر بهـاری کـه بودیـمگفتـیزمستـان هـا رابـا هـمبـه سـر خواهیـم کـرداینـک زمستـان اسـت و مـنو سرمـای سـوزان غمـتاکنـون کجـایـیای از یاد نرفته؟اکنـون کدامیـن زمستـانبه دستان تو سبز شده؟بگـوبی درنـگ سراغـت آیـمدر نبـودنـتاینـجـاهمـه عمـرفصـلِ نشکفتـن اسـت

حوالی شب

در حوالی شبمیان خواب و بیداریپرسه می زنمگاه به خواب می رومشاید به خوابم آییگاه بیدار می شومترسم بیاییو هنوز خواب باشم

بیهـوده انتظار

بیهـوده انتظاری بـوداز قاصـدکخبـری نیامداکنـوندلبستـه امبه پرنـدگان مهـاجــرآنان که غـم فـراق می داننـدشاید سالی بگـذردو بیاینـدنشـانـی از تـو آورنــد