خدا و پاییز
به گمانم خدا وقتی عاشق بود، پاییز را آفرید… و میان رنگ رنگ برگهایش نامِ زیبای تو را برای من نوشت. .
به گمانم خدا وقتی عاشق بود، پاییز را آفرید… و میان رنگ رنگ برگهایش نامِ زیبای تو را برای من نوشت. .
آنجا که امیدِ وصالت رخت بست، خیالم وعدهگاهی جاودانه شد. میان این دو انتظارِ واهی چه بیپایان و جانکاه است. .
دیر آمدی، اما زود نرو. کمی بیشتر بمان؛ ساعتی برای گریستن، ساعتی برای گفتن از دلتنگی… خوابی که تو را با خود آورد، کاش بیداری نداشته باشد، و زمان در آن لحظه برای همیشه ایستاده بماند. .
آه از آن شبی که در خانهات بودم و تو نبودی… آه از آن نیمهشب که سیل اشک بود و پناه شانههایت نبود. . .
میترسم… مرا به فردایی که نیستی مسپار. بگذار بمانم در گذشته، آنجا که یگانه دست تو امنترین سقفِ جهان بود. .