شـبِ دلتنـگی

سحـر می شود شـبِ دلتنـگی بـه وسعـت ِ عذابِ یک قـرن قسـم بـه آخـریـن قطـره‌ مصلـوب در چشمـانـم آن دم کــه بـارهــا بـه تمنـّا می خوانـد تـــو را

مهمـانِ

ای شـب آویختــه بـه گیسـوانـت مهتـاب در اسارتِ نگاهـت بگـو کـه امشـب مهمـانِ کدامیـن ستـاره ای سویـش تـا سپیـده دم نظــر کنــم

بهـارِ مـن

بهار من

بهـار آمـدبهـارِ مـن نیـامـدبـر تـنِ رنجـورِ مـناینچنیـنزخـمِ پیاپـیمـی زنـدگـردش دوران