ايستگاه رفتنت
سالهاست که از این شهر رفتهام، از همان روز که دیگر برنگشتی. تنها، جسمی مانده بر این خاک، بیصدا، بیسایه، که هنوز در ایستگاه رفتنت به انتظار نشسته است.
سالهاست که از این شهر رفتهام، از همان روز که دیگر برنگشتی. تنها، جسمی مانده بر این خاک، بیصدا، بیسایه، که هنوز در ایستگاه رفتنت به انتظار نشسته است.
از آن روز که رفتی بهار پشت در مانده است و زمستان با قامتِ پوشالی اش بر خانه ما حکمرانی می کند
رفتنـت هرگـز مـرا نکشـت زنـده مانـدم بـه سـانِ ماهـی بر لـبِ تُنـگ آب بـه سـانِ پرنـده میـانِ میلـه های قفـس رفتنـت هرگـز مرا نکشـت زنـده مانـدم بـه سـان ِ تشنه در سـرابِ کویـر بـه سـان آفتـاب بر تَنـگیِ غـروب رفتنـت هرگـز مرا نکشـت
روزی تنهایـیِ خـود را بـرمیـدارم و مـی رویـم بـه شهـرِ مملـو از هیـچ کـس برایـش از تـو خواهیم گفـت از رفتنـت کـه بـرای ابـد مــا را با درد و زخـم بهــم دوخـت