فصل سکوت
آخر سر غمَت با خود خواهد برد مرا به دوردستها، انتهای جنون و شکستِ فصلِ سکوت. آنجا که صدایم میزنی و من با بالهای دلتنگی سویت بیدرنگ پرواز میکنم.
آخر سر غمَت با خود خواهد برد مرا به دوردستها، انتهای جنون و شکستِ فصلِ سکوت. آنجا که صدایم میزنی و من با بالهای دلتنگی سویت بیدرنگ پرواز میکنم.
و خیال، آن پرندهای که بعد از رفتنت هرگز فرود نیامد… و آسمانش چه بیرحمانه، هر روز بیکرانتر میشود.
مرا در شبهای بیخوابیام میان سایههای سرگردان خیابان میان هیاهوی خاموشِ چراغهای خسته میان دستانِ سردِ بادهای بیقرار جُستوجو کن… من گم شدهام در انعکاسِ شب در چروکهای غبارآلودِ پنجرهای که رو به هیچ باز میشود در صدای قدمهایی که از من دور میشوند و سکوتی که هزاران فریاد را در خود بلعیده است. … ادامه
هر آن سو که می نگرم تو را می بینم ابری آفتابی نسیمی؟ فقط بر من ببار بر من بتاب و مرا نوازش کن شاید از اعجاز تو این جانِ فرتوت دوباره جوانه زد