مرا به گذشته ببر
مرا به گذشته ببر لبخندی بزن تنگ در آغوشم بگیر خداحافظی کن و بگو واپسین دیدار است بگذار بی رحمانه بگریم و عطرت را در ریشه های گل شب بو دفن کنم و واپسین نگاهت را میان قلبم قاب گیرم این چنین زخم هایِ وداع بی صدا را از تنم بشویم شاید اندک تسکینی برای […]
مرا
به گذشته ببر
لبخندی بزن
تنگ در آغوشم بگیر
خداحافظی کن
و بگو
واپسین دیدار است
بگذار
بی رحمانه بگریم
و عطرت را
در ریشه های گل شب بو
دفن کنم
و واپسین نگاهت
را میان قلبم قاب گیرم
این چنین زخم هایِ
وداع بی صدا را
از تنم بشویم
شاید اندک تسکینی
برای امروزم باشد
حیدر ولی زاده شعر آغوش شعر اندوه شعر بی رحمی شعر حسرت شعر حسرت کودکی شعر حسرت گذشته شعر در مورد پدر شعر در مورد خواهر شعر در مورد مادر شعر دلتنگی شعر غریب شعر گذشته



دیدگاهتان را بنویسید