دشت مبهم
در دشتی مبهم و مملو از سکوت، پُر از فریادم. ستارهها دیگر سوسو نمیزنند، ماه به خواب رفته است، و ابرهای تیره از راه میرسند تا بیفزایند بر وسعت و شدّت شب. چیزی فراسوی هبوط بود… دیدی رفتنت آسان نبود. .
در دشتی مبهم و مملو از سکوت، پُر از فریادم. ستارهها دیگر سوسو نمیزنند، ماه به خواب رفته است، و ابرهای تیره از راه میرسند تا بیفزایند بر وسعت و شدّت شب. چیزی فراسوی هبوط بود… دیدی رفتنت آسان نبود. .