چرا سارتر چهگوارا را «کاملترین انسان دوران» نامید؟
وقتی سارتر چهگوارا را «کاملترین انسان دوران» نامید، هدفش بتسازی سیاسی نبود، بلکه از زاویهٔ یک فیلسوف مینگریست. از نظر او «کامل بودن» یعنی تمام ابعاد وجودی انسان (ذهن، بدن، نظریه، عمل، عاطفه و خشونت انقلابی) در هارمونی کامل باشند.
در مارس ۱۹۶۰، یکی از نمادینترین ملاقاتهای تاریخ تفکر و مبارزه در هتل کاپری هاوانا رقم خورد. ژان-پل سارتر، فیلسوف نامدار اگزیستانسیالیست فرانسه، به همراه همسفرش سیمون دوبوار، روبهروی ارنستو چهگوارا، پزشک و چریک آرژانتینی نشستند که به تازگی به همراه فیدل کاسترو انقلاب کوبا را به پیروزی رسانده بود. این گفتگو تا سپیدهدم ادامه یافت و چنان تأثیری بر فیلسوف فرانسوی گذاشت که او بعدها در ستایش چهگوارا جملهای مشهور بر زبان آورد:
«چهگوارا نه تنها یک روشنفکر، بلکه کاملترین انسان دوران ما بود.»
اما چرا فیلسوف سختگیری چون سارتر که به راحتی به کسی «باج فکری» نمیداد، یک چریک تفنگبهدست را «کاملترین انسان عصر» نامید؟ پاسخ در پیوند فلسفه اگزیستانسیالیسم با سبک زندگی رادیکال چهگوارا نهفته است.
۱. آشتی میان نظر و عمل؛ تحقق اگزیستانسیالیسم در میدان
هسته مرکزی فلسفه سارتر در این گزاره خلاصه میشود: «وجود مقدم بر ماهیت است.» او معتقد بود انسانها با هیچ ماهیت پیشفرضی متولد نمیشوند، بلکه این عمل و انتخابهای آنهاست که هویتشان را میسازد.
سارتر سالها در کافههای پاریس درباره آزادی و عمل قلم زده بود، اما چهگوارا مجسمهٔ زندهٔ این نظریه بود:
· پزشکی که تفنگ به دست گرفت: او زندگی مرفه طبقهٔ متوسط را رها کرد، مدرک پزشکیاش را کنار گذاشت و با انتخاب خود به چریکی در جنگلهای سیرا مائسترا تبدیل شد.
· پایان شکاف نظر و عمل: از نظر سارتر، روشنفکران غربی دچار عارضهٔ «حرف زدن بدون عمل کردن» بودند. اما گوارا میان اندیشه و عملاش حتی به اندازهٔ یک مو فاصله نمیگذاشت. او فلسفه را از پشت میزهای دانشگاه به خط مقدم جبهه برد.
۲. «روشنفکر متعهد» به روایت اسلحه
سارتر همواره شیفتهٔ مفهوم «روشنفکر متعهد» (L’intellectuel engagé) بود؛ کسی که نسبت به سرنوشت ستمدیدگان بیتفاوت نیست و مسئولیت تاریخی خود را میپذیرد.
چهگوارا برای سارتر مظهر اعلای این تعهد بود. او یک چریک بدوی و بیسواد نبود؛ شعر میخواند، عاشق فلسفه بود، یادداشتهای تحلیلی عمیق درباره اقتصاد و سیاست مینوشت و به چند زبان تسلط داشت. سارتر در وجود او ترکیب نادری از «مغز متفکر» و «دست مبارز» را دید؛ کسی که میتوانست پیچیدهترین نظریههای مارکسیستی را تحلیل کند و ساعتی بعد در خط مقدم نبرد شلیک کند.
۳. آزادی رادیکال و گذشتن از قدرت
دراماتیکترین بخش زندگی چهگوارا که سارتر را مبهوت کرد، رفتار او پس از پیروزی انقلاب بود. او به صندلی قدرت تکیه زد؛ رئیس بانک مرکزی و وزیر صنایع کوبا شد. همه چیز داشت: قدرت، ثروت، شهرت و امنیت.
اما اگزیستانسیالیسم یعنی انتخابِ مداومِ آزادی. چهگوارا در سال ۱۹۶۵، در اوج قدرت، نامهٔ خداحافظی به فیدل کاسترو نوشت، از تمام مناصب دولتی استعفا داد، شهروندی کوبا را پس داد و پنهانی به جنگلهای کنگو و سپس بولیوی رفت تا برای آزادی مردمانی بجنگد که حتی نمیشناخت.
از نظر سارتر، این حرکت اوج تجلی آزادی مطلق بود. گوارا ثابت کرد اسیر «عادت» و «عافیتطلبی» (آنچه سارتر «ایمان بد» یا Bad Faith مینامید) نشده است. او قدرت را برای خودش نمیخواست، بلکه مبارزه را برای رهایی انسان برمیگزید.
۴. تجسّد «انسان طراز نوین»
چهگوارا در یادداشتهای خود از مفهوم «انسان طراز نوین» (El Hombre Nuevo) سخن میگفت؛ انسانی که دیگر انگیزهٔ مادی ندارد، بلکه انگیزههای اخلاقی، همبستگی انسانی و عشق به تودهها او را به حرکت درمیآورد.
سارتر که خود به دنبال راهی برای نجات انسان از پوچی جهان مدرن و سرمایهداری بود، چهگوارا را نمونهٔ اولیهٔ این انسانِ آینده دید؛ انسانی که خودخواهی را کشته و به آگاهی محض رسیده است.
نتیجهگیری: پهلوانی که به اسطوره تبدیل شد
وقتی سارتر چهگوارا را «کاملترین انسان دوران» نامید، هدفش بتسازی سیاسی نبود، بلکه از زاویهٔ یک فیلسوف مینگریست. از نظر او «کامل بودن» یعنی تمام ابعاد وجودی انسان (ذهن، بدن، نظریه، عمل، عاطفه و خشونت انقلابی) در هارمونی کامل باشند.
چهگوارا با مرگ سرخ خود در جنگلهای بولیوی در سال ۱۹۶۷ – از دید سارتر – مهر تأییدی بر این نگاه زد. او نشان داد از مرگ نمیگریزد و آن را به عنوان بهای آزادی میپذیرد. همین ویژگی او را در چشم فیلسوف فرانسوی به کاملترین، صادقترین و سازشناپذیرترین انسان عصر مدرن تبدیل ساخت؛ مردی که فلسفه را نه با مرکب، که با خون نوشت.



دیدگاهتان را بنویسید